به جای سلام
وقتی که مرگ
پلک مرا باز میکند
بیداری تمام جهان
رویای کوچکی است
وبلاگ ادبی
وقتی که مرگ
پلک مرا باز میکند
بیداری تمام جهان
رویای کوچکی است
آوار خویشم همچو دیواری که می ریزد
دیوی که باتنهایی خود در می آویزد
دست از سرم بردار آه ای هستی موهوم
دیگر خدایی در دل من بر نمی خیزد
ای یارمرا بی تو چه زنگاری هست
در آیینه ام سنگ شرر باری هست
امروزمرا خجلت دیدار تو کشت
فردا آیا فرصت دیداری هست؟؟
مرا دریاب ای مکر فلک در اختیار تو
زمین وآسمان گردی به دامان غبار تو
دلم پوسید تا کی انتظارو مشق نومیدی
به غیرازمرگ راهی نیست آیا تاکنارتو؟
هزاران جاده پیچیده است دریک منزل غربت
کدامین منزل انشا میکند دردل بهار تو
جنونم مانده درزنجیر و زخم عقل کار افزا
چه خواهد کرد با من عشق بی حد وحصار تو
بیا در خواب یا بیداریم ای غربت دلخواه
که عمر رفته بر گردانم از نو بر مدار تو
دلیل من پس از مرگم تویی ای حضرت غایب
که من عمری است پنهان گشته ام در آشکار تو
من از خود می روم آیینه میگردم تو می آیی
چو بر میگردم ازآیینه میگردم دچارتو.
سال 1387
زندگی را گرچه از پایان گرفتن هیچ پیغامی فراتر نیست
باز میگوید دلم لختی تامل کن ببین پیغام دیگر نیست
درمروری تازه می بینم که جزافسانه هایی پوچ وپیچا پیچ
هیچ نقش دیگری درخاطرفرسوده ی این کهنه دفتر نیست
همچنان با من بجز آیینه ای کاماج پرواز هزاران سنگ
میشود هرلحظه از برج هزاران دست پنهان در برابر نیست
با تو در این سرزمین با کمترین زنگار دشمن هرچه خواهی هست
هیچکس یک لحظه ی کوتاه اگر آینه هم باشی برادر نیست
سر به روی خشت زانو میگذارد می پزد رویای نانی گرم
هرکه چون ایمان به مزدان دغل در خون این مردم شناور نیست
در سراب شوم امروز آنچه می بینیم سرگردانی فرداست
برفراز کشتگاه خشک ما جز مرگ ابری سایه گستر نیست
آزمون را پایمردی کن به قربانی شدن ایمان مردم را
تاببینی پاسخت ازشش جهت جز برق خنجر نیست .
شاعر استاد یوسفعلی میرشکاک
غزلی که میخواهم به دوستان تقدیم کنم ازعزیزی است که فعلا نمیخواهد نامی از او برده شود دوست گرانقدرم باد بی حوصله غزل سرایی که هیچ ادعایی ندارد وکارهایش اکثرا جوششی است
به درد میکشم از هرکرانه زندگیم را
که تیرمرگ بگیرد نشانه زندگیم را
بگو برای که در سینه می تپد دل خونم ؟
گرفته است تبی عاشقانه زندگیم را
من از تباربهارم تبر نزن به درختم
اگر چه برده خزان بی بهانه زندگیم را
نمیرسم به تو دریا من آن رها شده رودم
که کشته خاطره ات وحشیانه زندگیم را
صدای خش خش برگ است وشیون است وسکوت
به باد داده همین یک ترانه زندگیم را
دعا نکرد مرا رفت وحلقه ی تسبیح
گسست وریخت کسی دانه دانه زندگیم را .
شاعر( باد بی حوصله)
دوستت دارم ای پرنده ی درد
که می بری ازاین روستا
تا آن روستاصدای مرا
ای بغض سالیان دور
در بیشه های از یاد رفته ی چشمانم
هیچ ماهی کامل نمی شود
غرور مرده است
ودست ها
پیش از داس ها زنگار بسته اند
بوی لا شه ی پلنگ
ارتفاع کور آسمان را پر کرده است
کرکسی بر پیشانیم منقار می کوبد
ماری به دور زانوانم می خزد
گرازی پهلویم را می شکافد
کفتاری خرخره ام را میجود
مورچه ای پلکم را می رباید
وتو از کنار خانه ی من میگذری
ماه از محاق بر آمده است
ومن دیگر من نیستم
خواهرانم گرسنه اند
برادرانم گرسنه اند
ای کاش خورشید قرص نانی می بود
تا میانشان قسمت کنم.
سال۱۳۶۷
با لهجه مرگ
به زبان تپانچه
از انگشت های مضطرب خود
سخن میگویم
وشقیقه هایم که پر از وسوسه ی بودنند
ضربان قلب دروغگویم را
تکرار میکنند ...
گندمزار
با جامه ی طلایی خود
می رقصد
وباد نام تو را
در گوش داس ها زمزمه میکند
در نهایت سوگواری
روبروی من ایستاده ای
با چشمهایی که از خدا دزدیده ای
اوراق کاهن روحم را ورق میزنی
و نمی آیی
فردا می آید و نمی آیی....